|
عکس های زیبا | ||||
![]()
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 11:15 ] [ ریحانه ]
![]()
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 11:1 ] [ ریحانه ]
از 1 تا 10 یکی روانتخاب کن
ادامه مطلب [ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 18:26 ] [ ریحانه ]
سلام سلام سلام هزار تا سلام خوبید دلم براتون تنگ شده بود یه چند وقتی بود نبودم حالا هم فقط اومدم بگم من برگشتم اینم یک داستان زیبا .............. سگ که استخوانی را از یک آدم مهربان دریافت نموده بود با عجله به طرف کلبه پیرزن می دوید . او برای رسیدن به خانه باید از روی پل چوبی عبور می کرد ، در حین عبور کردن در درون آب رودخانه تصویر خودش را دید اما او نمی دانست آن تصویر متعلق به خود اوست او دید یک سگ پایین پل ، استخوانی بزرگ در دهان دارد استخوانی شاید بزرگتر از استخوان خودش . سگ حریص برای گرفتن استخوان به درون رودخانه پرید . سگ حریص به سختی و تلاش زیاد جان خود را نجات داد و از رودخانه بیرون آمد . حالا او دیگر استخوان خودش را هم نداشت چون آن را هم آب برده بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : « نادان همیشه از آز و فزون خواهی خویش خسته است . » آری و بدین شکل سگ خیس تمام شب را گرسنه ماند . بای
[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 18:14 ] [ ریحانه ]
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبید دوستان گلم هم تونو دوست دارم به خداااااااااااااااااااا
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا هفت سین
سماق
سرکه
سیب
سکه
سنجد
سمنو
سیر
سبزه
ماهی درسفره
تخم مرغ رنگی
آینه
قران
و عید بر همه ی شما مبارک [ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 3:43 ] [ ریحانه ]
[ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 21:16 ] [ ریحانه ]
سلام .........سلام د وستانیه کم دیر شد اینم
آپ جدید
روزی زن و شوهری که مدتها در آرزوی فرزند بودند به پیش کشیشی رفتند و از او خواستند تا شمعی روشن کند و برای بچه دار شدن آن دو زوج دعا کند. کشیش آن شب شمعی روشن کرد و دعا هایش را خواند. روز بعد زن و شوهر از آن شهر رفتند. سالها از آن ماجرا گذشت. اما کشیش همیشه این خاطره را در ذهن خود نگاه داشته بود. روزی از روزها کشیش به جستجو بدنبال آن زن و شوهر بود که بالاخره پیدایشان کرد. به جلوی ذر خانه ی آنها رفت و دید که صدای بچه های زیادی از آن خانه به گوش می رسد خوشحال شد و در زد! زن در را باز کرد. کشیش گفت: دخترم من همان کشیشی هستم که چند سال پیش به خاطر بچه دار نشدن شما شمعی روشن روشن کردم. زن گفت: آری یادم آمد کشیش گفت: میتوانم با شوهرتان صحبت کنم؟ او هم اینک کجاست؟ زن گفت: رفته است تا آن شمعی که تو روشن کرده ای را خاموش کند!
بای [ شنبه بیست و پنجم دی 1389 ] [ 17:29 ] [ ریحانه ]
[ جمعه بیست و نهم مرداد 1389 ] [ 11:6 ] [ ریحانه ]
سااااااااااااااااااااااام دوستاااااااااااااااااااااااااااااان امروزتولدمه هااااااااااااااااااااااااا تولدم مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک امروز صدا وسیما هم فهمیده بود وشعر تولد می خواند عمو فیتیله ای ها و عمو پورنگ این کادوی آبجی جونم
ومامان وبابا اینم کادوی ابجی کوچیکه
اینم کیکم
تولدم مبارک بای [ جمعه هشتم مرداد 1389 ] [ 21:33 ] [ ریحانه ]
سلام دوستان میلاد امام علی (ع) مبارک بابا جونم روزت مبارک همه ی باباهای دنیا روزتان مبارک تقدیم به بهترین بابای دنیا (امام علی (ع) ...)
[ جمعه چهارم تیر 1389 ] [ 15:45 ] [ ریحانه ]
|
||||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||